مولانا محمد بن احمد بيغمى
51
داراب نامه ( فارسى )
3 فرخزاد پسر پيلزور اما خداوند اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه حال فرخزاد چنان بود كه زخمى گران بر كلهء سر خورد . مركبش ديگر جنگ ديده بود ، فرخزاد را از آن ورطه بيرون آورد و سر در بيابان نهاد و برفت . فرخزاد بر پشت او بىخود و از عالم بىخبر ، پاى در ركاب محكم كرده و سر بر يال مركب نهاده و دست در گردن آن مركب انداخته در آن بيابان در پس علف چران چران مىرفت . گويند كه فرخزاد يك شبانهروز بر آن پشت مركب بود . تقدير خداى تعالى چنان بود كه در پاى كوهى در مرغزارى گلهبانى گوسفند چند در چرا گداشته بود . گلهبان در ميان گله بود . از ناگاه آن مركب با فرخزاد بدان گله رسيد . گلهبان مركبى ديد لگام در دست انداخته ، و جوانى بر پشت او زخمى چنان بر كلهء سر خورده و خون بسيار از كلهء سر او بريال مركب ريخته . گلهبان بدويد و عنان آن مركب را بگرفت و مركب را پيش گله آورد و نمد خود را بينداخت و فرخزاد را بر آن نمد بخوابانيد و در زخمش بنگريست ؛ چون دهن ماهى بشكافته بود و خون بسيار ازو رفته بود . فرخزاد بىخود و مجروح افتاده ، گلبان فى الحال شيراز پستان گوسفندان